ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
139
الطبقات الكبرى ( فارسي )
( 1 ) گويد عارم بن فضل ، از ثابت بن يزيد ، از عاصم احول ، از فضيل بن زيد ما را خبر داد كه مىگفته است * صلة بن اشيم به خانهام آمد و گفت شهادت به يكتايى خداوند ميان مردم فراوان شده است ، هر گاه مىخواهى كلمه شهادت بگويى ، شهادتى بگو كه خدا و خردمندان و دانشمندان تو را تصديق كنند . چنين بگو كه گواهى مىدهم خداوند يكتا و صمد است نه زاده شده است و نه مىزايد و او را هرگز كسى همتا و همسر نبوده است . گويد عفان بن مسلم ، از حماد بن سلمه ، از ثابت ما را خبر داد كه صله مىگفته است * نمىدانم كدام روز شادترم ، روزى كه از سپيده دم به ياد خدايم ، يا روزى كه براى انجام كار و نيازى بيرون مىروم و موجب مىشود كه ياد خدا را براى من فراهم آورد . گويد عفان بن مسلم ، از حماد بن سلمه ، از ثابت بنانى ما را خبر داد كه مىگفته است * جوانى دامن كشان و خرامان از كنار صله بن اشيم و ياران او گذشت . ياران صله خواستند نسبت به او با درشتى سخن گويند . صله گفت رهايش كنيد من خود كار او را كفايت مىكنم . صله به آن جوان گفت : اى برادر زاده مرا با تو كار و نيازى است . جوان پرسيد نيازت چيست ؟ گفت : دوست دارم دامنت را برچينى . گفت : آرى و بر چشم ، و همان دم دامن خود را جمع كرد . صله به ياران خود گفت كار من از آنچه شما مىخواستيد انجام دهيد پسنديدهتر بود . شما اگر او را با تندى مىخواستيد و مىآزرديد شما را دشنام مىداد . گويد ابو معمر عبد اللّه بن عمرو منقرى ، از عبد الوارث بن سعيد ، از اسحاق بن سويد ، از گفتهء معاذه عدوى ما را خبر داد كه مىگفته است * صلة بن اشيم همراه گله شتران قبيله به رامهرمز و اطراف آن رفت . زاد و توشهاش تمام و سخت گرسنه شد . گبركى را ديد كه پشته و سبد بزرگى را با خود مىبرد . از او پرسيد خوراك - نان - همراه دارى . گفت : آرى . صله گفت : سبد و پشتى خود را بر زمين بگذار و خوراكى به من بده . او گفت : اى بنده خدا ! من مردى دست به دهان ماندهام كه آهنگ فلان دهكده دارم و همراه من جز به اندازهء خودم خوراك نيست . از او كناره گرفت و رهايش كرد و چون از آن جا گذشت پشيمان شد و با خود گفت بر فرض كه با زور از او مىگرفتم براى من حلال بود - از لحاظ اضطرار و حفظ جان . گويد : صله مردى ديگر ديد كه كواره بر سر دارد . به او گفت : آيا نان - خوراك - همراه دارى ؟ گفت : آرى . صله گفت : ممكن است بار خود را بر زمين بگذارى و مرا خوراك دهى . او هم همان پاسخ را داد كه با من جز به اندازهء كفايت خودم نيست . صله گفت : از اين هم جز همان بهره آن شخص به من نرسيد . او را هم رها كرد و رفت . گويد : يكى